دانلود رمان حریر کبود زندگی

قسمتی از متن رمان :

ظرف های صبحانه را شسته بودم. جلوی آینه ایستادم. به چهره ی رنگ پریده ام چشم دوختم. به مردمک قهوه ای روشن چشمانم که از غبار غصه تیره شده بودند. پلک زدم که سوزش همشگی چشمانم آرام گیرد.
لبه ی مقنعه ام را مرتب کردم و با گام های بلند به سمت در رفتم. درحالی که کفش های رنگ و رو رفته ولی تمیزم را به پا میکردم تقریبا فریاد زدم:
_ ارمغان… اومدی؟ من دارم میرما… حتی یک ثانیه دیگه هم صبر نمیکنم.
و به سمت در خروجی حرکت کردم. هم زمان با گشودن در صدای نفس نفس زدن های ارمغان را از پشت سرم شنیدم.
_ خب دو مین صبر کن آجیِ من! تو که همیشه یک ساعت زود تر حرکت میکنی چرا اینقد عجله داری آخه؟! نمیگی من هنوز درست و حسابی خودمو خوشگل نکردم؟ نمیشه همینجوری شلخته برم دانشگاه که…منکه مثل تو نیستم که حتی ی کرم مرطوب کننده هم به صورتت نمیزنی که تو این سرمای خشک ترک ترک نشه!!!
همینطور که یک ریز حرف میزد و دستانم را در دستانش گرفته بود کنارم راه می آمد. نگاهم به کفش هایش افتاد. چقدر نو تر از مالِ من بود. من تمام تلاشم را میکردم تا ارمغان ذره ای پیش هم کلاسی هایش احساس حقارت نکند و از زندگی نه چندان عالی مان خجالت نکشد.
همینکه برای دانشگاهش مجبور به پرداخت شهریه نبودیم خیلی خوب بود. خواهر عزیزم به خاطر من تمام سعی اش را به کار برد و آنقدر درس خواند تا بلاخره توانست دانشگاه دولتی شهر خودمان قبول شود.
هرچند نتوانست رشته ی مورد علاقه اش را بخواند، اما رشته ای که اکنون در آن تحصیل میکند را نیز دوست دارد. من هم به خاطر این موفقیت او سعی کرده ام که هرگز از نظر مالی احساس کمبود نکند تا مبادا جای خالی پدر و مادرمان عذابش دهد.
باید تنهایی این بار را بر دوش میکشیدم. خواهرم نباید ذره ای احساس رنجش کند.
_ ارغوان هواست کجاست؟! بدو تا اتوبوس نرفته…
آنقدر غرق خیالات ذهن خسته ام بودم که نفهمیدم کی به ایستگاه رسیدیم.
سوار اتوبوس که شدیم جایی برای نشستن نبود. مجبور شدیم بایستیم. اصلا حوصله ایستادن نداشتم. کاش میشد روی پله های اتوبوس مینشستم. ولی نخواستم مانتوی تمیز و اتو کشیده ام خاکی شود. پس منصرف شدم و به بیرون چشم دوختم.ارمغان ایستگاه دانشگاه پیاده شد و من هم راهی محل کارم شدم.

/ 0 نظر / 179 بازدید