دانلود رمان شاید فردایی نباشد

فرمت رمان:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

download : دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت pdf download :دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت apk download :دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت java download :دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت jad download :دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت java (پرنیان) download :دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت epub صفحه ی اول رمان:

مادر در حالی که نیم تنه اش را زا لای در داخل اتاقم کرد با لحن همیشه مهربانش گفت: مینو جان بعد از ظهر خونه ی خانم جون یادت نره مادر سعی کن زودتر بیای ..مراقب خودتم باش
این عادت ترک نشدنی مادر بود مراقب خودت باش.مواظب خودت باش..انگار این جمله به خودش قوت قلب میداد و به من امنیت او فکر میکرد با گفتن این جمله دیگر هیچ اتفاقی برایم نیم افتد انگار که من هنوز همون میننوی کوچولوش هستم سفارش های بچه گونه ..محبت های کودکانه…و من هم بهش اجازه میدادم که فکر کنه من هنوز همون دختر شیططون و کوچیکش هستم پس در حالی که کتاب های دانشکده رو زیر بغلم میگذاشتم مهربانانه نگاش کردم:”
چشم مادر عزیزم…چشم مادر مهربونم….هم زود میام هم مواظب خودم هستم مثل همیشه با همین یک کلمه یی جادویی چشم ارامش خار را در نگاهش دیدم …..با عجله بوسه ای بر گونه اش زدم و تند و سریع از خانه بیرون امدم برفی که از روز قبل شروع به باریدن کرده بود هنوز ریز و بیوقفه میبارید هر چه زا گرمای نفس گیر تابستان میگریختم عاشق و دلخسته ی سوز و سرمای پاییز و زمستان بودم هرم داغ خورشید نفسم را زندانی میکرد بی حال و بی رمق میدشم برعکس باد پاییز و برف زمستانی انرزی و تحرکم را مضاعف میکند در ان جان میگیرم امروز هم مثل همیشه فقطط لز ترس مادرم چتر با خودم اوردم اما باز هم مثل همیشه همین که از پیچ کوچه گذشتم دوباره ان را بستم تا از ریزش برف بر سر و رویم در امان نمانم تو رو خدا حیف نیست ادم خودش رو از این موهبت خدا زیر چتر پنهان کنه …….چی کارش میشه کرد مادر دیگه افریده شده که هی ددلش واسه بچه هاش شور بزنه .هی دل نگرون بشه….هر چی بهش میگم:
مامان جون من میمیرم واسه برف بازی کردن هلاکم واسه درست کردن یه ددم برفی بزذرگ اندازه یخودم دلم غنج میره واسه سر خوردن و غلت زدن توی برفای پا نخورده اونم وقتی این حرف های منو میشنوه گوشه ی لبش رابه ددندان میگیره سرش رو تکان میدهد و یمگوید: هم سن تو که بودم هم شوهر داشتم و هم یه دختر کوچولوی ناز به اسم مینو که با دقت قنداقش میکردم شیرش میدادم …خلاصه یه خونه رو میگردوندم .اون وقت تو توی سن بیست و سه چهار سالگی هنوز بچه ای..بچه.

رمان شاید فردایی نباشد

منبع:http://www.forum.98ia.com/

/ 4 نظر / 139 بازدید
dr,hamed

salam khanom web loget mahshare linketo mizaram to web khodam dostam asheghe roman hastan hatman khosh hal mishan hamishe paydar bashi azizam

khodai

سلام...ممنون از حضور سبز شما و ممنون از انتشار داستان های زیباتون[گل][گل][گل]

نادر

سلام خسته نباشی ابجی ممنون که به وب خودت سرزدی...واقعا وب خوبی داری این روزا که همۀ وبلاگا پرشده از حرفا و عکسای عاشقانه و بی محتوا،وبلاگایی مثل اینو باید قدر دونست

نادر

درضمن لینکتون کردم... اگه مایل بودین لینکم کنید