نام رمان : شورشی

نویسنده : *Azarin* کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۴۲

خلاصه داستان :

آتوسا دختر تحصیل کرده اخیه که پس از مدت ها جستجو برای کار ٬ تونسته با استفاده از رابطه٬ با عنوان شغلی مهماندار به استخدام شرکتی دربیاد. اون هیچوقت کارش رو به درستی انجام نداده و تاکنون به نحوی دیگران مسئولیت خرابکاری هاش رو بر عهده گرفتن٬ بنابراین اون همیشه نگران از دست دادن شغلشه. و حالا که پای قرارداد مهمی در میونه و اون وظیفه ی همراهی مهمون ها رو بر عهده داره٬ اتفاقات و درگیری های زیادی بین آتوسا٬ مهمانان و رئیسش به وجود میاد و در این میان….


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از *Azarin* عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

بند کفشهامو بستم و با حالت دو از خونه خارج شدم از فکر اینکه دیر برسم داشتم دیوونه میشدم.حتما ایندفه اخراج میشدم.من مسئول پذیرایی از مهمونای شرکت بودم و تا حالا هیچوقت کارمو به درستی انجام نداده بودم اما به لطف کیان معاون شرکت که هیچوقت خراب کاریهامو به رییس گزارش نداده بود تا حالا اخراج نشده بودم.
ولی ایندفه فرق میکرد و مهمونای شرکت خارجی بودن و پای یه قرارداد مهم درمیون بود و بدتر از اون اینکه خود رییس هم همراهیمون میکرد.مطمئن بودم که ایندفه حتما اخراج میشم و بعدم که توان پرداخت اجاره خونه رو نداشتیم .آقای عبدی مارو از خونه بیرون میکنه و معلوم نیست چه وضعی پیش میاد.
به ایستگاه اتوبوس رسیدم اما داشت میرفت ..دنبالش دویدم و چنان فریاد میزدم وایسا که مردمی که توی خیابون بودن همه با تعجب نگام میکردن .اتوبوس ایستاد و من با کشیدن یه نفس آسوده سوار شدم .همه ی آدمای توی اتوبوس نگام میکردن. یادم افتاد چه جوری داد میزدم خجالت کشیدم .اما واسه اینکه خودمو نباخته باشم اخمی کردم و سرمو بالا گرفتم.
بالاخره با پنج دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم.کیان جلوی در به ماشینش تکیه داده بود وعصبی به نظر می رسید.خودمو خونسرد نشون دادم و به سمتش رفتم و سلام کردم..با حرص گفت:
- خانم محبوب..ما چطور تا ده دقیقه دیگه خودمونو برسونیم..تمام سعیتون برای زودتر اومدن این بود که تاخیر پنج دقیقه ای داشته باشین
از لحن رسمیش معلوم بود خیلی عصبانیه..خودمو مظلوم گرفتم وگفتم
- ببخشید کیان..من به اتوبوس نرسیدم..خب من که مثل تو ماشین ندارم
کمی آروم شد و گفت: همیشه سعی میکنی از وضعیت اقتصادیت برای توجیه خرابکاریهات استفاده کنی…زود باش سوارشو …دیر شده…سوارشدم و حرکت کرد با سرعت رانندگی میکرد. شروع کرد به حرف زدن و گفت:
این مهمونا خیلی مهم اند اگه این قرارداد عملی نشه اعتبارمون کاملا خراب میشه و حتی ممکنه تا مرز ورشکستگی بیش بریم بس سعیتو بکن که خرابکاری نکنی و درست رفتار کنی…در ضمن رئیس دیروز مجبور شد بره کانادا…دیشب پرواز داشت واسه همین همراهمون نیست و کارمون سخت تره..پسرش ماهور با نامزدش مارو همراهی میکنن..تو ماهور رو تاحالا ندیدی …اگه کارتو درست انجام ندی و اون تصمیم به اخراجت بگیره من هیچ کاری نمیتونم برات بکنم..