نام رمان : روزنه ای برای زندگی

نویسنده : s.mokhtariyan کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۱۳

خلاصه داستان :

من قاتلم . قاتل عزیر تر از جانم . قاتل شیره وجودم . قاتل همه زندگی ام.
من ناخواسته مرتکب جرمی شدم که بیشتر از همه خودم را سوزاند. مجازاتش که تنهایی و درد کشیدن با خاطرات است را خودم رقم زده ام . مجازات من سر کردن با خاطراتیست که کم کم مرا به آرزویم که مرگ است می رساند.
من مادرم. من مادری قاتلم . من شیرینم ولی کامم همیشه تلخ می ماند. من قاتل فرزند سه ساله خود هستم.


لینک دانلود در دسترس نمی باشد.

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

چراغ های خونه رو خاموش کردم … این خونه مثل دل من توی تاریکی مطلق غرق شده…کاش خودم هم غرق میشدم و از زندگی ساقط…حجم سینه ام از درد پر شده …جایی بین اون همه خون و گوشت تیر میکشه… به سختی خودم رو به سمت میز وسط مبل ها می کشم و توی حصار بین مبل و میز فرو میرم… بغض به گلوم چنگ میزنه … خیلی وقته که این بغض لعنتی توی گلوم جا خوش کرده… خیلی وقته که این سیاهی ها رنگ میدن به تنهایی من … چشمم به این تاریکی ها عادت کرده … دارم آتیش میگیرم ولی هیچ چیز درد توی این سینه رو خاموش نمی کنه …فندک کوچیک فلزی رو از روی میز برمیدارم… با انگشت اهرمش رو فشار میدم و صدای تق تق بازی با این اهرم توی سکوت خفقان آور خونه می پیچه … شعله فندک رو روشن میکنم … کاش این جرات رو داشتم که با این آتیش کوچیک خودم رو بسوزونم و نابود کنم ولی نمی تونم… این نتونستن بدتر از همه وجودم رو دردمند میکنه … همون شعله کوچیک فندک سالن رو روشن میکنه و خیره می مونم به کیک کوچیک روی میز… بازم یکی چنگ میزنه به قلبم و اونو محکم فشار میده …کیک که به شکل پاتریک عروسک محبوب ترنم منه بهم دهن کجی میکنه… شمع های کوچیک روی کیک رو یکی یکی روشن میکنم و روی چهارمین و آخرین شمع مکث میکنم و دیگه کنترلی رو بغضم ندارم… میترکه و اشکم به هق هق پر صدایی تبدیل میشه … انقدر گریه می کنم و به دخترم فکر میکنم که گریه هام بی صدا و بعد قطع میشه … میدونم که دوباره چند دقیقه دیگه این بازی شروع میشه … انگار خدا یه چشمه جوشان توی چشمم گذاشته … پنجره اتاق که نیمه باز گذاشتمش تا انتها باز میشه و شعله های شمع به رقص در میان و خاموش می شن… مثل عمر یکدونه من که خیلی زود به انتها رسید… امشب شب عذاب بود … اگه ترنمم ، نفسم بود الان چهار سالش بود ولی با حماقت من توی سه سالگی افول کرد… اینا دردایی که توی سینمه و داره نابودم میکنه … بازم هق هقم بلند میشه … بلند میشم و میرم کنار پنجره و نگاهم قفل آسمون میشه… خدایا دخترم کجاست؟ … مواظبش هستی؟