نام رمان : هم روزگار

نویسنده : Razieh.A کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۰۹

خلاصه داستان :

رامش فکر می کرد که یک دختر معمولی است ، از یک خانواده معمولی و حتی سطح پایین. با مشکلات و وقایع روزمره ، از همین زندگی هایی که فراوان در اطرافمان جاری است. فکر می کرد که آدم های اطرافش همان هستند که نشان می دهند. اما با کمک گذشت زمان می فهمد هیچ کدام از آدم های مورد اعتمادش آنگونه که به نظرش می رسیدند ، نبودند. این روایتی از تغییر آدم های هم روزگار ماست...


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

همیشه همینطورست ، همیشه کوتاه می آیم. مدارا می کنم که اوضاع بدتر نشود .
توی پارک مزخرفی هستم و منتظرم بهمن را ببینم. بهمن را علی آقا معرفی کرده ، هندوانه زیر بغلم گذاشت که :تو، جای خواهرم هستی و من که بدت رو نمیخوام! من جای خواهر خیلی ها هستم! اما همه شان برایم شوهر پیدا نمی کنند!
علی آقا کلی سفارش کرد، گفت بهمن پسرخاله اش هست و پسرخوبی است. بهمن کمی دیر کرده ، زشت نیست در قرار اول؟ از اول بدقولی؟
به مامان نگفتم. مامان گاهی خیلی بی تفاوت است اما اگر می گفتم، حتما بدبین می شد که چرا با مردی که نمی شناختم قرار گذاشته ام. مثل اغلب اوقات دارم فکر می کنم «رامش» یعنی شادی، خوشی، لذت، حظ ، آسودگی، آسایش، سرود…
اسمی که معنایش به زندگی من نمیخورد،به نظرخودم شاید به خاطر این اسمم رامش است که زود رام می شوم!
بهمن از راه می رسد ، می دانم که حدودا سی سال دارد ، به ظاهرش هم می خورد، چهره اش دوست داشتنی نیست ، آدمی نیست که به دلم بنشیند. روی همان نیمکت با فاصله کنارش می نشینم و بعد از سلام و احوالپرسی نگاهش صورت و اندامم را می کاود، مرد هیزی است؟ یا چون قصدمان ازدواج است…!
برای عوض کردن جو می پرسم :
- از خودتون بگین ، شغل تون چیه ؟ تحصیلاتتون؟
بهمن همان طور که نگاهش به سوی دو دختر درحال عبور،با لباس و آرایش جلف کشیده می شود، می گوید:
- دیپلم دارم، شغلم کمک پرستار!
این شغل را نمی دانم چیست ، اما گمان می کنم بی ارتباط با کارهای خدماتی بیمارستان ها نباشد. از نگاهش که برای دخترها دودو می زند، راحت می شود فهمید که مرد وفاداری نخواهد بود ، ضربه را آخر کار می زند ، وقتی که می گوید همسرش را چون زن بدی بوده طلاق داده و حالا تنهاست!
زن داشته؟ پس چرا علی نگفت ؟ میخواهم زودتر گفتگو را تمام کنم. بهمن مرد زندگی من نخواهد بود. هنوز انقدر جوان هستم که موقعیتهای بهتری از یک مرد هیز بیوه! داشته باشم.
بلند می شوم که بروم ، حتی نمی پرسد چطور می خواهم برگردم.