نام رمان : گوش کن به چشم خود مرا !

نویسنده : narges#1365 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۵۱۴

خلاصه داستان :

داستان درباره ی زنی به اسم نرگس هست که دو سال از فوت شوهرش میگذره… دوتا بچه داره و یه زندگی شاید آرام… تا اینکه با پیشنهاد نزدیک ترین دوستش که مشکل ناباروری داره، دنیاش دوباره تکون میخوره!
به دوستای عزیزش، معصوم و حامد بیش از اندازه مدیونه، ولی پذیرفتن باردار شدن اونم از حامد اصلا تو مخیله اش نمی گنجه… خلاصه بعد از ماجراهایی قبول میکنه…
چون یه پژوهشگر اجتماعیه، به بهانه ی یه تحقیق خارج از کشور، از ماه پنجم بارداریش به یکی از شهر های دور از خونه ش میره و دل از بچه هاش میکنه!
مشکلاتش از اونجایی شروع میشه، که عشق دوران نوجوانی ش که از قضا پسر عموش هست، اونو در موقعیتی نامناسب با شرایطی نامناسب تر میبینه!!


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

صدای معصوم مدام توی گوشم می پیچید….حرفهایی که برایم قابل هضم نبود وهر آن احتمال بالا آوردنشان را میدادم.دلم هوایِآزادمیخواست….کمی اکسیژن خالص…قلبم مدام میزد ونمی زد…پشت فرمان نشسته بودم وبه نقطه ای نامعلوم نگاه میکردم…..یاد ِروزهای در به دری ام افتادم…یاد گریه های پشت همین فرمان ….یاد هق زدن های بی پایان….یاد درد های این چند سال….!لابه لای افکارم ،مثل طعمه ای در تار عنکبوتی به دام افتاده،در خودم وصداهای بی معنی توی سرم تنیده در هم….فقط خیره نگاه میکردم….در انتظار بلعیده شدن.!چند ساعت بود که از معصوم جدا شده بودم…؟
چقدر دنبالم دویده بود….؟حامد چند بار به موبایلم زنگ زده بود…؟هیچ نمی دانستم…..پوکِ پوک شده بود تمام بدنم….به خودم آمدم وشماره ی مامان را گرفتم….بعد از سومین بوق:
-الو ….سلام مامان …میشه بری دنبال بچه ها…؟
-سلام ..چیزی شده نرگس؟؟
-خوبم….کاری پیش اومد،فکر نکنم به موقع برسم.
-باشه میرم ولی نگرانم کردی!مراقبِ خودت باش!
-باشه مامان….هستم.خدافظ….راستی …شاید ناهار نیام خونه!
-سعی میکنم یه جوری قانعشون کنم..خدافظ.
گوشی را که قطع کردم ،به سمت پارکی در نقطه ای نامعلوم از شهر به راه افتادم …ساعتها گذشت…نه ناهار خوردم ونه حتی جرعه ای آب….در ان هوای سرد پاییزی سرم داغ بود وگلویم خشک….زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم معلق بود….توان تکان دادنش را نداشتم.حرفهای معصوم را کلمه به کلمه برای خودم تکرار کردم وباز هم فروریختم…این همه تنهایی را گریستم وهق زدم وبعد از دوسال دوباره شانه هایم شکست….دوباره نه ،صد باره چراغ روی صفحه گوشی روشن شد وعکس معصوم وحامد روی آن نمایان….لبخند هر دویشان را دوست داشتم….اصلا عاشق همین لبخند های همیشگی شان شده بودم….