نام رمان : در گذر از رنج ها

نویسنده : ILoveTaylor کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۹٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۸ (پرنیان) – ۱٫۴ (کتابچه) – ۰٫۷ (ePub) – اندروید ۱٫۳ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۸۰۴

خلاصه داستان :

سارا دادمهر دختری نوزده ساله است … دختری که شخصیت اصلی این رمان را به عهده داره و داستان از زبان او بازگو میشه… تا بهتر به عمق تنهایی هاش… غم هاش… مبارزه هاش در مقابل سختی ها… جدایی ها و حتی خوشحالی و خوشبختی هاش ، پی ببرید… دختری که با اراده و صبر در مقابل یه زندگی سخت که اول تقدیر و بعد به خواسته ی برادرش سر راهش قرار گرفت ، ایستاد و مردانه جنگید و ثابت کرد که هیچ زنی از جنس مخالفش که همیشه از اول تا ابد تو گُوششان خواندند :
( مردها شیرند ، مثل شمشیرند )
کمتر نیستند… چه بسا بهتر و قوی تر و برنده تر از شمشیر هم عمل می کنند و می توانند دنیا را تکان بدهند…


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم… بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا… که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت… اما چه اندیشه ای عبث…
تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت… سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم…
عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند… این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم… مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند… ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید…
ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد… ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم… او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم… اما چه خاموش کردنی…! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم…
حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی… چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد…؟؟ الان برای قضاوت زود است… در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم…