رمان عشقی برای همیشه از نوشین زارعی

رمان عشقی برای همیشه از نوشین زارعی

نام رمان :رمان عشقی برای همیشه

به قلم :نوشین زارعی

حجم رمان : ۲.۶۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۵۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

خانه ، سرای مهر بود.در سرزمنی بیگانه چنان آشنا شده بودم که گویی هیچ کم کسری ندرام.فقط گاه در غروب های دلگیر و یا روز های ابری که تنها می ماندم دلم هوای ایران وتهران و کوچه های سر بالایی شمیران را می کرد.گاه درخلوت خیال، ……


:دانلود رمان عشقی برای همیشه از نوشین زارعی با فرمت pdf

 

صفحه ی اول رمان:

فصل آخر ماجراهای شاد وناشاد پیش رویم گشوده بود.طوفان از تقلا می افتاد.آرامش از راه می رسید؛ به آن نیاز داشتم.خوشبختی را از دالان آتش گذر داده بودم.گداخته در قالب مهر شکل می گرفتم.باورم نمی شد از کوچه یاد های عشق و حرمان گذشته باشم؛ اما گذشته بودم و در اخرین سال های جوانی لذت فنا شدن برای دیگران و زنده شدن به مهرشان را تجربه می کردم.
خانه ، سرای مهر بود.در سرزمنی بیگانه چنان آشنا شده بودم که گویی هیچ کم کسری ندرام.فقط گاه در غروب های دلگیر و یا روز های ابری که تنها می ماندم دلم هوای ایران وتهران و کوچه های سر بالایی شمیران را می کرد.گاه درخلوت خیال، پدر ؛ مردی که گنجی بود از مهر ، صبوری ، متانت و ادب، می امد ، دست در گردنم می انداخت، مرا با خودش به روزگار کودکی می برد.بر شانه اش می نشستم وهمه ی دنیای مهربانی را سیاحت می کردم.
مهر پدر پل ارتباطی بود بین دیار غریب و آشنا، بین زندگی ومرگ.
مهر او هویت من بود.بهانه ای که وقف شدن به خاطر بچه ها را اجازه می داد.همیشه ی خدا پدر را در جایی از زندگی سامان گرفته ام احساس می کردم .او را می دیدم که خیالش از بابت من راحت شده است.
آن روز هم مثل همه ی روزهایی که خورشید از میان خرابه های خشم ونفرت طلوع می کرد وبه یادم می آورد:راه درازی را برای تصاحب سهمم از خوشبختی پیموده ام، شادمان به قصد تهیه ی ملزومات خانه و بچه ها لباس پوشیدم وراهی بازار شدم.
پیش از ظهر یک روز بهاری بود.خاصیت بهار این است که غریبه ها هم به رویت لبخند می زنند.لبخندشان چون گل های مصنوعی فقط زیباست، عطر گل ها لبخند هموطن و آشنا را ندارند.
نمی دانم چرا به خودم امر می کردم خوب لباس بپوشم و به سر و وضعم برسم.صورت لوازم مورد نیاز بچه ها در جیبم بود.از خیابانی که خانه را به محل خرید وصل می کرد، گذشتم.ایستگاه اتوبوس به یادم اورد که چند روزی است که از آرمان و ربه کا بی خبرم.اتوبوسی از راه رسید، دهان باز کرد تا سوار شوم و به دیدارشان بروم.
دلم هوای نازنین را نداشت.همه می گفتند نسخه ی دوم جوانی من است.اگر تعارف نباشد و به قصد دلخوشی من نگفته باشند باید زیبا بوده باشم.
فکر می کردم نازنین قادر است دل رعناترین وشیطان ترین جوان را صید کند.مگر من قادر به صید گریزپاترین شکار نبودم؟نازنین برادرزاده ی من واز تبار ماست.
نیازی نبود یکی از ان جوان های چشم آبی و موبور نگاهم بکند و به رسم ادب جایش را به من بدهد به اندازه ی کافی صندلی خالی یافت می شد.

رمان عشقی برای همیشه
منبع:http://www.forum.98ia.com/