رمان رویا از مهناز صیدی

رمان عاشقانه

:نام کتاب:رویا

:نویسنده:مهناز صیدی

:حجم کتاب:۴٫۹۵مگابایت پی دی اف و ۱٫۳۳ مگابایت اندروید و ۱٫۲۲ مگابایت جاواو ۵۱۳کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

این داستان٬ داستان زندگی دختری به نام شقایق است که اعضاء خانواده‌اش را در یک کشتار گروهی از دست داده و تک و تنها به عنوان تنها شاهد قتل اعضاء خانواده‌اش تحت حمایت یک پلیس سخت‌گیر به نام علیرضا قرار گرفته است و به نوعی علیرضا و تمام پلیسهای دیگر را مقصر در قتل خانواده‌اش میداند و از آنها کینه به دل دارد.این کینه باعث میشه که ……..

 

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub


:دانلود رمان رویا از مهناز صیدی با فرمت پی دی اف


قسمتی از متن رمان:

ساعت از ۲/۵ شب گذشته بود. همه در خواب بودند. دریچه ی بالای گلخانه به آرامی و بدون سرو صدا باز شد. با اشارۀ او مرد دیگر آهسته پایین پرید و به دنبال او خودش نیز همراه شد. خانه غرق سکوت بود. با اشاره به هم اسلحه ها را از پشت درآوردند وهمزمان با یکدیگر وارد اتاق خواب شدند.هردو کارخود را خوب می دانستند.اسلحه ها نشانه گرفت….اتاق بعدی تقسیم شدند.یکی اتاق دخترها ودیگری اتاق پسرها.از صدای باز شدن در که تازگی ها احتیاج به روغن کاری پیدا کرده بود شقایق بیدار شد.تازه داشت خوابش می برد؛چون به عادت همیشه در اتاق پسرها که نور را بیرون نمی زد با حامد مشغول مطالعه بودند.منتظر صدا ماند؛اما وقتی هیچ صدایی نشنید گوشۀ چشمش را گشود.برای لحظه ای فکر کرد خواب می بیند.از وحشت تمام توان خود را از دست داده بود.مغزش از کار افتاد،اما چشمانش داشت می دید.آرزو کرد که از خواب بیدار شود ولی خواب نبود.در مقابل چشمانش،مرد اسلحه به دست نزدیک شد.لحظه ها به کندی می گذشت.دست او بالا رفت وناگهان سوزش شدیدی درفضای سینه اش احساس کرد.نفسش بند آمد.چشمانش کاملاً گشوده شد.دست مرد چرخید وروی شبنم ثابت شد.شبنم مثل همیشه آرام ومظلومانه در خواب بود.صدای آشنا تکرار گشت وشبنم از شدت سرعت ضربه تکانی خورد همین فریاد در گلوی شقایق تنها به صدای یک بچه گربه تبدیل شد.مرد نزدیک اوشد. لحظه ای ایستاد تا مطمئن شود صدا متعلق به او بوده است.همین مدت نیز به شقایق این فرصت را داد که صورت او را ببیند.مرد از او فاصله گرفت.قبل از رفتن محض اطمینان شلیک مجددی به او کرد.درد در سینۀ او شدید تر گشت.نفسش تنگ شد و دیگر چیزی نفهمید.

دقیقه ای بعد خانه از حضور مهاجمین خالی شد.حامد به زحمت خود را روی زمین کشید وخزید.تاخودرا به تلفن برساند.خون بالا می آورد.دیگرجانی برایش نمانده بود.با دستانی لرزان گوشی را برداشت.شماره ها را گرفت.آن سوی خط مردی پاسخ داد:((ستوان ستوده،بفرمایید))

صدای خش دار وضعیفی گفت:بیاین به …..آدرس ….خیابان من…منوچهری….کو…چه…..لادن. …۶ ….پ….۸۰

ــ الو الو صدای من را می شنوید؟……الو گوشی هنوز دستتان است؟

ارتباط قطع نشده بود ولی کسی دیگر جواب نمی داد.میان شک وتردید از خط آزاد دیگر استفاده کرد وبه افسر نگهبان موضوع را گزارش داد.محض احتیاط یکی از ماشین های گشت را به محل مورد نظر فرستادند.بازپرس پناهی خمیازه کشان از میان جمعیت تماشاچی همسایه گذشت.مأموری جلویش را گرفت وگفت:شما نمیتوانید جلوبروید.

بازپرس به جای پاسخ کارتش را نشان داد وبدون معطلی وارد خانه شد.معاونش جلوآمد وگفت:سلام قربان.

بازپرس اخمی کردوگفت:بازهم که تواین کلمه رو پیش من گفتی.لطفی چندبار بهت بگم به من قربان نگو؟

لطفی خندیدوگفت:معلومه که ازدندۀ چپ بیدارشدید.

باهم وارد ساختمان شدند.داخل خانه از حضور مأمورین مختلف پربود وهرکسی هم کار خودرا می کرد.وارد اولین اتاق شدند.یکی از جنازه ها را روی برانکارد گذاشته بودند ودیگری راهم پایین می آوردند.بازپرس جلو رفت ونگاهی به اجساد انداخت.گلوله ای پیشانی هردو را شکافته بود.لطفی گفت:یک قصابی تمام بوده.زن وشوهر به اضافۀ چهار تا بچه.

ــ همه مردند؟

ــ دوتا بچه در دم جان دادند ولی دوتای دیگه….

ــ زجرکُش شدند؟