رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی

  رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی

نام رماننام رمان :رمان آرشیدا

نویسنده به قلم :مهدیه مرسلویی

حجم رمانحجم رمان : ۵.۸۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۳۵ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

اَه چی می گه این . همه غم و غصه ی آدم یادش می یاد . اِبی هم آدم فرصت طلبی ها …. فقط فرصت طلب نبوده کمم داشته آخه کجاش تو این زمونه می شه آدم

عاشق باشه .همشم گیر داده یا من اونو لمس کنم یا اون منو ،بابا برادر، اَخَوی بیخیال شو دیگه. ای بی حیا یعنی چی بدون مرز با من باش آقا من درسته بابام انگیلیسی

بوده اونم از نوع نظامیش… اما مامانم ایرانی بوده اونم از نوع اصیلش بعدم میگن حلال زاده به داییش می ره داییمم که حتما ایرانی بوده مگر اینکه من


فرمت رمان:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت pdf

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت apk

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت java

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت jad

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت java (پرنیان)

download :دانلود رمان آرشیدا از مهدیه مرسلویی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

منو حالا نوازش کن ، که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره ، که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن ، همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش…..

( نوازش ابی )

اَه چی می گه این . همه غم و غصه ی آدم یادش می یاد . اِبی هم آدم فرصت طلبی ها …. فقط فرصت طلب نبوده کمم داشته آخه کجاش تو این زمونه می شه آدم

عاشق باشه .همشم گیر داده یا من اونو لمس کنم یا اون منو ،بابا برادر، اَخَوی بیخیال شو دیگه. ای بی حیا یعنی چی بدون مرز با من باش آقا من درسته بابام انگیلیسی

بوده اونم از نوع نظامیش… اما مامانم ایرانی بوده اونم از نوع اصیلش بعدم میگن حلال زاده به داییش می ره داییمم که حتما ایرانی بوده مگر اینکه من ……… ای خاک تو

سرت آرشیدا با این فکرات ،تن مامانم تو گور لرزید ، مامان جونم ببخشید ،خوب کجا بودم آها

پس منم یک ایرانیم

اوا خاک بر سرم چرا همه دارن این طوری نگام میکنم . وای من چرا وایسادم ، دستم چرا مشت به سمت بالا

همون دست مشت کردمو باز کردمو کوبوندم تو سرم حقمه بازم من فکرامو بلند گفتم یاخدا صاحابش اومد

مهماندار با اون لباسای شیک و تمیزش داشت می یومد سمتم وای چه کفشای خوشگلی داره منم از اینا می خوام

مهماندار:خانم چه خبرتونه ، الان هواپیما می خواد بشینه شما نه تنها کمربندتونو نبستین تازه ایستادین و آی پدتونم خاموش نکردین بفرمایید بشینید کمی ملاحظه کنید

لطفاً

من: چشم اثرات دوری از وطن

رمان آرشیدا