رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس

  رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس

نام رماننام رمان :رمان شاید فردایی نباشد

نویسنده به قلم :ناهید شمس

حجم رمانحجم رمان : ۲.۹۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۳۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به نام مینو هستش که در رشته ی حقوق فارغ التحصیل می شود و بر خلاف تصور فامیل از ازدواج با پسر عمویش سر باز میزند .از طریق یکی از استادان خود برای کار به دفتر وکالتی مراجعه می کند که ….


 

download : دانلود رمان شاید فردایی نباشد از ناهید شمس با فرمت pdf

صفحه ی اول رمان:

مادر در حالی که نیم تنه اش را زا لای در داخل اتاقم کرد با لحن همیشه مهربانش گفت: مینو جان بعد از ظهر خونه ی خانم جون یادت نره مادر سعی کن زودتر بیای ..مراقب خودتم باش
این عادت ترک نشدنی مادر بود مراقب خودت باش.مواظب خودت باش..انگار این جمله به خودش قوت قلب میداد و به من امنیت او فکر میکرد با گفتن این جمله دیگر هیچ اتفاقی برایم نیم افتد انگار که من هنوز همون میننوی کوچولوش هستم سفارش های بچه گونه ..محبت های کودکانه…و من هم بهش اجازه میدادم که فکر کنه من هنوز همون دختر شیططون و کوچیکش هستم پس در حالی که کتاب های دانشکده رو زیر بغلم میگذاشتم مهربانانه نگاش کردم:”
چشم مادر عزیزم…چشم مادر مهربونم….هم زود میام هم مواظب خودم هستم مثل همیشه با همین یک کلمه یی جادویی چشم ارامش خار را در نگاهش دیدم …..با عجله بوسه ای بر گونه اش زدم و تند و سریع از خانه بیرون امدم برفی که از روز قبل شروع به باریدن کرده بود هنوز ریز و بیوقفه میبارید هر چه زا گرمای نفس گیر تابستان میگریختم عاشق و دلخسته ی سوز و سرمای پاییز و زمستان بودم هرم داغ خورشید نفسم را زندانی میکرد بی حال و بی رمق میدشم برعکس باد پاییز و برف زمستانی انرزی و تحرکم را مضاعف میکند در ان جان میگیرم امروز هم مثل همیشه فقطط لز ترس مادرم چتر با خودم اوردم اما باز هم مثل همیشه همین که از پیچ کوچه گذشتم دوباره ان را بستم تا از ریزش برف بر سر و رویم در امان نمانم تو رو خدا حیف نیست ادم خودش رو از این موهبت خدا زیر چتر پنهان کنه …….چی کارش میشه کرد مادر دیگه افریده شده که هی ددلش واسه بچه هاش شور بزنه .هی دل نگرون بشه….هر چی بهش میگم:
مامان جون من میمیرم واسه برف بازی کردن هلاکم واسه درست کردن یه ددم برفی بزذرگ اندازه یخودم دلم غنج میره واسه سر خوردن و غلت زدن توی برفای پا نخورده اونم وقتی این حرف های منو میشنوه گوشه ی لبش رابه ددندان میگیره سرش رو تکان میدهد و یمگوید: هم سن تو که بودم هم شوهر داشتم و هم یه دختر کوچولوی ناز به اسم مینو که با دقت قنداقش میکردم شیرش میدادم …خلاصه یه خونه رو میگردوندم .اون وقت تو توی سن بیست و سه چهار سالگی هنوز بچه ای..بچه.

رمان شاید فردایی نباشد

منبع:http://www.forum.98ia.com/