رمان آخرین غروب پاییزی از نسرین برومند

رمان آخرین غروب پاییزی از نسرین برومند

نام رماننام رمان :رمان آخرین غروب پاییزی

نویسنده به قلم :نسرین برومند

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری جوان به اسم مهتاب اهل شمال هستش که بر اثر اتفاقاتی که رخ میده مجبور میشه با خانواده ش به تهران بیاد و در اونجا عاشق پسر همسایه شون میشه که……


 دانلود کتاب

صفحه ی اول رمان:

درحیاط را که گشودم نسیم بهاری موهای پریشانم را نوازش کرد.از پله هاپایین آمدم و روی تاب گوشه ی باغ
نشستم. دفترخاطراتم را باز کردم ودر صفحه ای ازآن نوشتم:
دلتنگم… دلتنگ یک جرعه عشق…
من در این تاریکی پی نور میگردم…
پی خورشید عشق…
تا که شاید در این تاریکی شبه تیره تنهایی قلبم درمیان پرتو های نور عشق محور شود…
اما افسوس…
افسوس که شدم تنها راهنمای تک تک سرابهای عشق…
و وصال در کویر تنهایی قلبم…
دلم میگیرد…
از سردی دیوار های تنگ و بی روح…
دلم میگیرد وقتی به دیوارهایی می نگرم که در این تنهایی…
تنها امیدی واهی به قلبم می بخشد…

دیوار هایی که روی آنها تابلوی وصال دستانم را به دستانت کوبیده ام…
امروز سومین روز از بهارسال ۸۰ است. ساری مثل بهار سال های گذشته سرسبزو زیباست اما انگاربهار امسال رنگ وبوی دیگری دارد. کوههای سبز ساری در مه پنهان شده و هوای بهاری بسیار دلنشین است. نگار دختر خاله ام همراه خانواده اش ازتهران برای تعطیلات عید به خونه ی ما آمدند والان چند روزی است که در خانه ی ما هستند.نگارحسابی مخ من را خورده و از مزایای تهران تعریف کرده و می خواهد تا من خانواده ام را راضی کنم تاخونه مون رو بفروشیم و به تهران بریم. من خیلی دوست دارم تهران زندگی کنم اما پدرو مادرم می گویند تهران خیلی شلوغ وآلوده است و هرگز طبیعت زیبای ساری را ندارد اما من که زندگی در پایتخت و خانه ای مثل نگاراینا چشمم راگرفته بود باعث شده بود تا از زیبایی شهرمان دل بکنم. انگار دست سر نوشت برای من چیز دیگری را رقم زده
بود….
همانجور مشغول نوشتن خاطراتم بودم که یکدفعه صدای سوتی را شنیدم برگشتم و اطرافم را گشتم اما نفهمیدم صدا از کجاست دوباره مشغول نوشتن شدم که موشک کاغذی جلوی پایم افتاد موشک را برداشتم و باز کردم داخلش باخط خرچنگ قورباغه ای نوشته بود:
-ساعت ۴ بیا لب دریا قربانت :احمد

رمان آخرین غروب پاییزی