رمان افسونگر از هما پور اصفهانی

رمان افسونگر از هما پور اصفهانی

نام رمان :رمان افسونگر

به قلم :هما پور اصفهانی

حجم رمان : ۸.۸۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۳۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره … من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بشکنه ولی بازم از رو نمی ره … صدای داد بلند شد:

– امیلی … مُردی؟



:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت pdf

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت apk

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت java

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت jad

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره … من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بشکنه ولی بازم از رو نمی ره … صدای داد بلند شد:

– امیلی … مُردی؟

سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم … خدایا از این خونه متنفرم … همه جاش پر از سوسک و کثافته … هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد:

– امیلی!!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم …

می دونستم راست می گه … در این مورد دروغ تو کارش نبود … سریع شیشه آبجو رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی … لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش و از آشپزخونه چهار متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون … هال خونه هم دوازده متر بیشتر نداشت … یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد. فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد … زیر لب زمزمه کردم:

– دائم الخمر بدبخت …

دادش بلند شد:

– هرزه آشغال … چی باز زیر لبت فارسی زر زدی؟ هان؟

از دادش پریدم بالا … اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم:

– آی آی …

رمان افسونگر
اپلود شده در رمانسرا