نام رمان : باور ندارم

نویسنده : فاطمه . ح کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۶٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۷۹

خلاصه داستان :

این داستان سرگذشت دختریه که توی یه خونواده ی پرجمعیت زندگی می کنه وبعدازمرگ پدرش خانواده ی عموش به ایران میان ورازهایی فاش میشه که شایددرکشون برای خیلیا سخت باشه اما شراره درظاهر ساده ازشون می گذره …اتفاقایی براش پیش میاد که اونو ازاین رو به اون رو می کنه…شراره دیگه اون شراره ی قبل نیست…صدوهشتاد درجه تغییر کرده…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از فاطمه.ح عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)


دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

انقدرجیغ زده بودم که صدام بالا نمی اومد…نمی تونستم بفهمم..درک نمی کردم!
چند ساعت بود که گوشه ی باغ،روی زمین نشسته بودم؟نمی دونستم..چی شده بود؟اینم نمی دونستم..فقط می دونستم یه اتفاق غیر قابل جبران پیش اومده..یه اتفاق که پدرمو ازم گرفته بود!کسی نشست کنارم …سرمودرآغوش کشید…صداش بغض داشت:

-می دونم؛باورش سخته..خود من هم همین چند ساعته شکستم..پیر شدم..درد کمی نیست! ما علاوه بر پدرمون،بهترین دوستمونو از دست دادیم…
مکثی کرد…می دونستم که دلش اشوبه..که داغونه..
ادامه داد:
-قربونت برم ابجی..می خوای گریه کنی،گریه کن ولی هیچ وقت توی خودت نریز!
-داداش شهروز؟
-جانم؟
سکوت کردم…سوالم یادم رفت..شهروز همیشه حس خوبی بهم منتقل می کرد…همیشه با مهربونیاش؛حس داشتن یه پناهِ قرص ومحکمو بهم القا می کرد…
هنوزم باور نمی کردم ومی ترسیدم..می ترسیدم از صحت اون خبر!
گاهی ناباوری ارامش میاره وگاهی اضطراب وغم…توی اون لحظات اضطراب داشتم باچاشنی آرامش..دوحس متضاد درکنارهم!
از جا بلند شدم وبه سمت ساختمون رفتم..دوست داشتم کنار شاپرک باشم..کنار کسی که به اندازه ی خودم به بابا نزدیک بود…
دراتاقش ایستادم وتقه ای به در زدم:
-شاپرک…
به ثانیه نکشید که دروباز کرد وخودشو انداخت توی بغلم ؛گریه کرد، گریه کردم…
بین گریه هاش ناله کرد :
-خدا؟… بابام …وای خدابابام…اگه می فهمیدم این آخرین باریه که می بینمش یه دل سیر نگاش می کردم.باورم نمی شه شری،به خدا باورم نمی شه… کاش… کاش حداقل درست وحسابی باهاش خداحافظی می کردم.