نام رمان : تو را باید پرستید

نویسنده : آزاده کریمی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۱۳

خلاصه داستان :

پرستش دختری است شاد و سرزنده که با عمه و پسر عمه اش زندگی می کند. او درگیر احساسی است که عمه را وادار می کند او را به نزد روانپزشکی حاذق بفرستد و داستان و رازها اینگونه یکی پس از دیگری خود را نشان می دهند.


 

 

 

 

 

 

 

 

                                                            دانلــود کـتـــــاب                                                                                                             


قسمتی از متن رمان :

- آخه مگه میشه، پس عمه رو چی کار کنم؟
- چه بلایی می خوای سر مامان من بیاری؟
پرستش مات و مبهوت به ارسلان خیره شد، تازه یادش آمده بود که به خاطر فکر و خیالاتی که از یک هفته پیش در سرش می چرخد، بلند بلند با خودش حرف می زده و ارسلان، پسر عمه شیطان و باهوشش هم حرفهایش را شنیده و حالا به روش خاص خودش، قصد سر درآوردن از افکار و کارهایش را دارد.
دستی به سرش کشید تا مطمئن شود به خاطر سر به هوایی این چند روزه اش حداقل یادش نرفته باشد شال یا روسری روی موهایش بیندازد که از تماس دستش با پارچه نرم و لطیف شال آبی رنگی که صورت گرد و گندم گونش را مهتابی کرده بود، لبخندی بر لبانش نقش بست. نگاهی مهربان به پسر عمه ی نمکی ش انداخت و با همان لبخند گفت:
- با خودم فکر میکردم اگر یه روزی از این جا برم… چطور می تونم عمه رو با تو تنها بزارم..
روی کلمه ی تو تاکید عجیبی کرد….ارسلان که تازه به قول معروف پشت لبش سبز شده بود و پا به سن ۱۸ سالگی گذاشته بود، با کنترل تلویزیون آرام به سر پرستش زد و در حالیکه پشت به او می کرد تا به سمت مبل برگردد و روی آن بنشیند و بقیه فوتبال را تماشا کند گفت:
- اول اینکه…تو داشتی با خودت حرف میزدی…فکر نمیکردی…
روی مبل نشست، کنترل را توی هوا و به سمت دختر دایی اش چرخاند و ادامه داد:
- دوم اینکه…مگه من چمه.. از تو که بهترم…یه ربعه داری با خودت حرف میزنی.. نترس با این وضعیتت تو رو هر جا ببرن کادو پیچ برت میگردونن همینجا..همه که مثل من نیستن نگران حالت بشن… نمونش آهان..
به تلویزیون اشاره کرد که:
- قید یه کرنر حیاتی رو زدم…بیا.. گلم نشد…
سپس زیر چشمی نگاهی به پرستش انداخت و در حالیکه با دست بر سرش می کشید و ادای کار چند دقیقه قبل دختر دایی اش را در می آورد، صدایش را نازک کرد و ادامه داد:
- ای واااااااای…حالا دیوونه بازی هیچی..حرف زدن با خودم هیچی…موهامو نبینه ارسلان
و بلند بلند خندید….از این حرکت ارسلان، پرستش هم به خنده افتاد. به سمت آشپزخانه رفت، در یخچال قدیمی را باز کرد و تا کمر خم شد…با دستش شیشه های مختلف را کنار زد تا بتواند از بین آن خیل عظیم شیشه با درهای رنگی، مربای مورد علاقه اش را پیدا کند…این یخچال مخصوص شاهکارهای عمه گلبهار بود که ارسلان اسم آن را یخچال جادویی گذاشته بود. پر بود از انواع مربا، ترشی، کیک و کلوچه و دسر که هر کدام با سلیقه مخصوصی، در ظرف های زیبا گذاشته و به طرز زیباتری درون قفسه های یخچال چیده شده بودند. هیچوقت خالی نمی شد انگار، هیچوقت نامنظم و به هم ریخته نبود. شاید بچه ها نمی دانستند این یخچال نیست که جادویی است، گلبهار است که همیشه آن را پر و شلوغکاری آنها را مرتب می کند بدون آن که اعتراضی داشته باشد. عمه گلبهار تمام دار و ندار پرستش بود، این را همیشه خود پرستش می گفت. زنی ۴۰ ساله، خندان، پرانرژی و خستگی ناپذیر. به تنهایی و با هنر خیاطی پرستش را از ۴ سالگی بزرگ کرده بود. قبل از آنکه خودش بچه دار شود.