نام رمان : نهایت آرامش

نویسنده : پروانه.ق کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۴٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۶۶

خلاصه داستان :

طناز دختریه که ۴ ساله پدرش رو از دست داده مادر و پدرش و مسعود با هم در یه شرکت سهیم هستند . حالا بعد از ۴ سال مادرش تصمیم میگیره با مسعود ازدواج کنه طناز و بچه های مسعود اول مخالفت میکنن اما در آخر راضی میشن . آریا پسر مسعود از کودکی دوست و هم بازی طناز بود که با یه سوء تفاهم کوچک با هم قهر بودن ، این ازدواج باعث آشتیشون میشه اما همین که به احساس پا گرفته ی بینشون دامن میزنن اتفاقی باعث میشه راه زندگیشون از هم جدا بشه اما همین احساس در آینده زندگیش رو تحت شعاع قرار میده …


دانلود کتــاب

 

 

قسمتی از متن رمان :

در را محکم به هم کوبیدم وروی تخت افتادم . بالش را روی سرم فشار دادم وصدای هق هق گریه ام را خفه کردم دستانم را روی گوشم گذاشتم تا صدای مادرم را نشنوم . نمی توانستم با کاری که می خواست انجام دهد کنار بیایم . باورم نمی شد مادرم به راحتی پدرم را فراموش کرده باشد و به دیگری دل سپرده باشد به نظرم بی وفایی بود آن گذشته ی خوب را به دست فراموشی بسپارد .
اشک هایم سیل وار میبارید دلم از یادآوری مهربانی و محبتهایش بیشتر می سوخت . پدری که همسری فوق العاده برای مادرم بود به طوری که حسادت خیلی ها را بر می انگیخت . پدری که با تمام خستگی هایش همدمم بود .پدری که در تب و تاب یک زندگی مرفه برای من و مادرم خودش را فدا کرد .
حالا مادرم میخواست بعد از چهار سال از نبودش با صمیمی ترین دوست و شریک پدرم ازدواج کند . کسی که تا دیروز عمو صدایش میکردم حالا میخواست جای پدرم را بگیرد . پذیرفتنش برایم سخت بود .برایم عذاب آور بود دستی که هم آغوش دست پدرم بود را در دست دیگری ببینم . شاید بی انصافی باشد بخواهم در زندگی مادرم خدشه وارد کنم اما دلم از تصمیمش خون شده و اختیار از کفم
ربوده غیرت که فقط مخصوص مردها نیست .
صدای باز شدن در رشته ی افکارم را پاره کرد. مادرم کنارم نشست و موهای پریشانم را با دستان پر مهرش ،نوازش وار از روی صورتم کنار زد و با صدایی که از بغض می لرزید و آتش به جانم میکشید گفت:
-دختر گلم چرا زود قضاوت میکنی ؟ چرا فکر میکنی پدرت رو یا بهتر بگم عشقم رو فراموش کردم من که هر باربا دیدن چشمای نازت پدرت رو روبروم میبینم، چه جوری میتونم فراموشش کنم . تو هم کمی منو درک کن ما با هم توی اون شرکت شریک و همکاریم و تا اخر وقت در کنار همیم سفر های کاری هم اجتناب ناپذیره سالی چند بار با چند همکار که مسعود همیشه از اعضای گروهه در حال سفریم با این ازدواج لااقل با هم محرم میشیم و منم یه نفر و دارم تو محیط کار و زندگیم هوامو داشته باشه .