نام رمان : هویت اشتباهی

نویسنده : ونداد۱۲۱ کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۴۶

خلاصه داستان :

ونداد و ویشکا خواهر و برادری دوقلو هستند. که طی یه سری مشکلات ونداد این برادر مهربون و با گذشت مجبور میشه به خاطر خواهر عزیزتر از جانش بره خارج… البته نه از نوع عادیش. ویشکا درمسابقات کشوری و ملی نقاشی رتبه میاره و قرارمیشه از طرف دانشگاه به خارج فرستاده بشه اما یه بیماری سخت میگیره و به خاطر این که زحمات چند سالش هدر نره از برادرش ونداد میخواد به جای اون بره. ولی با پوششی متفاوت…
پسر باشه اما در قالب یک دختر…


 

 

دانلود کتـــاب


 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

مهران: اه..خیلی ترسویی به خدا. یه دختر جربزش از تو بیشتره .من نمی دونم چطوری اسم خودتو گذاشتی مرد؟؟
ـ مهران هیچی نگو..تو که شرایط منو میدونی .آخه چرا ورداشتی آوردیم اینجا.این کارا چیه؟؟ خیر سرت دوستمی؟؟ چهارتا دوست عینه تو داشته باشم دشمن میخوام چی کار؟؟
مهران: آره همه چی پایه منه بدبخت.گفتم یه کاری کنم ازاین بچه بازی ها دست برداری ولی تو انگار مغز خر خوردی.اصلا سعی نمی کنی آبروداری کنی. فکر من نیستی فکر خودت باش که بین بچه های دانشگاه دیگه هیچی واست نمونده.
ـ اگه تو و امثال تو بزرگی رو به این چیزا می دونین همون بهتر که بچه بمونم.
مهران: هی.باتوام..وایسا یه لحظه..
دیگه واینستادم ببینم چی میگه.دستمو توهوا به معنی بروبابا تکون دادم وازش دور شدم.مهران میخواست بیاد دنبالم ولی میلاد وایساد سر راهش و نذاشت بیاد.بهتر.پسره ی الدنگ .همش مثله این پیرمردا میاد برام موعظه میکنه.
ـ ونداد..ونــــــداد…
ای بابا شد یک بار بزارن به حاله خودمون باشیم. برگشتم ببینم کیه صدام میکنه. میلاد قدماشو تند تر کرد تا بهم برسه.
میلاد: وقتی صدات میزنن چرا عین خر سرتو انداختی پایین جواب نمی دی؟
ـ تویکی دیگه شروع نکن که اصلا حوصلتوندارم.میزنم تودهنت دک وپزت بیاد پایین.
میلاد: چه خبرته..مگه سرآوردی؟؟ بخاطر کار مهران ناراحت شدی ؟؟ عین بچه ها قهر میکنه مرد گنده !!
ـ آخه تو چرا؟؟ خودت خبر داری که من ازین کارا خوشم نمیاد.
میلاد: من موندم تو که اهل خدا و نماز نیستی چرا بچه مسلمون بازی در میاری؟؟
ـ میلاد من صد دفعه به این پسره ی احمق گفتم ازاین که با احساسات یک دختر بازی کنم یا به قول اون دیوونه از سرکار رفتنش بخندم ، بدم میاد ، متنفرم.
میلاد: حرفتو قبول دارم .ولی اونم می خواست ازاین گوشه گیری فاصله بگیری.
ـ باشه.هر جور دوس داری فکر کن.من می رم خونه.