نام رمان : مرده شور (جلد دوم قاتل سریالی)

نویسنده : LAVENDER کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۹۵

خلاصه داستان :

من… همانی هستم که روزی برایت سرافکندگی بودم و بدان که روزی آرزویم را خواهی داشت!
من “مرده شورم!” آمده ام تا نجسی ها و ناپاکی ها را بشویم… آمده ام تا یک کاسه آب بریزم روی کثافتی که آدمها از خودشان ساختند! و بعد غسلشان بدهم و … خباثتشان را دفن کنم!
داستان در مورد یه دختر مرده شوره که با یه گروه قاچاقچی همراه میشه… یه دختر شاید دزد… شاید بد… شاید خوب…


تبلیغات اینترنتیدانلود کتـاب

 

 

قسمتی از متن رمان :

صدای قدمهای سریعی که از پله ها بالا می اومدن باعث شد عرق سردی رو تنم بشینه . با هراس به درِ اتاق نگاه کردم.داشت میومد….تو تاریک و روشن اتاق چشم چرخوندم.چشمم به کمد اتاق افتاد. از بالا تا پایین نگاهش کردم.بزرگ بود.جا میشدم! سریع به سمتش رفتم و درش رو بیصدا باز کردم.صدای قدمها آروم تو راهرو پیچید. با یه حرکت رفتم توی کمد و درشو بستم.
لای لباسهای آویزون شده گم شدم.پچ پچ وار غر غر کردم:«نگا چه همه هم لباس داره مرتیکه ی الاغ….»
صدای در اتاق که اومد،دستم رفت رو دهنم و چسبیدم به عقب کمد!چشمهام گشاد شده بود. پیدام میکرد کارم تموم بود!دستِ دیگم رفت پشت کمرم و اسلحمو لمس کردم. تمام بدنم خیس عرق بود. قدمها آروم آروم داشتن به کمد نزدیک میشدن و من واضح تر صدای قلبمو می شنیدم.چشمامو بستم و لرزون یه بسم ا… گفتم.قدمها جلوی کمد ایستادند.ضربان قلبم تند تر از این نمیزد!همه ی بدنم می لرزید.
“خدایا درو باز نکنه…”نگاهم به رو به رو بود.نفس نفس میزدم.با حرکت قدمها به یه جهت دیگه لبخند ترسیده ای روی لبم نشست. داشتم نفس راحتمو می دادم بیرون که……
گوشه ی کتش رو گرفتم و تو یه حرکت برش گردوندم.دو تا انگشتمو بردم گوشه ی گلوش…نبضش می زد!دستمو برداشتم و نفسی گرفتم.به صورتش نگاه کردم.تقصیر خودش بود!میخواست درو باز نکنه!پوزخندی زدم. واقعا من از این می ترسیدم؟از جا بلند شدم.ضربه ای که بهش زده بودم حالا حالاها می خوابوندش.باید زودتر از این خونه ی لعنتی می رفتم بیرون.دوباره نگاهی به هیکلش انداختم. ولی اگه به موقع ضربه نمی زدم کارم ساخته بود ها!
خم شدم و دستامو گذاشتم رو شونه هاش.سرشونه های کتشو چنگ زدم و با تمام زورم کشیدم.حتی یه میلی متر هم جا به جا نشد. دست و پام از ترسی که بهم وارد شده بود،شل و ول بود و زور نداشتم.راست ایستادم و با اخم گفتم:«هر چی خوردی پس ندادی نه؟فقط هیکل گنده کردی نره غول؟»خیلی دلم می خواست یه تف هم بندازم ولی خودمو کنترل کردم.زیاد هم واجب نبود جا به جاش کنم. تو اون تاریک و روشنی واقعا اذیت می شدم. به خصوص با وضعیت چشمام….!دستمو بردم زیر گلوم و با یه حرکت ماسکو از روی صورتم برداشتم.بدون نگاه دیگه ای از اتاق زدم بیرون.