نام رمان : از ما بهترون (جلد سوم)

نویسنده : زهرا رئیسی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۹۶

خلاصه داستان :

توی جلد اول درباره ی جنی به اسم آنی نوشتم که دلباخته ی پسری از جنس آدما به اسم آرش میشه … با خودش درگیری پیدا میکنه که آیا من میتونم به اون پسر برسم، نمی تونم برسم … و خلاصه حسابی روانی میشه .
تا این که یه روز به طور اتفاقی پیغامی از پاسارگاد دریافت میکنه که توی اون ازش دعوت میکنن که بیاد و یه افسر بشه .
پاسارگاد توی این داستان در واقع یه اردوگاه افسری مربوط به اجنه است .
آنی به اردوگاه میره و اون جا به مدت دو سال آموزش افسری میبینه .
اتفاقات طوری رقم میخوره که آنی پا به دنیای ادما میذاره …


دانلود کتـــاب

 

 

قسمتی از متن رمان :

به چشمای خاکستری مردونه اش خیره میشم .این چشما ، تو دنیای آدما میتونه هر کسی رو تحت تاثیر خودش قرار بده ولی خوب اینجا دنیای ادما نیست ما هم آدم نیستیم!
بهرام امشب خوشبوترین عطرشو زده . میتونم بگم نه تنها خوشبوترین عطر خودشو بلکه خوشبو ترین عطری که این روزا کمپانی پالیشر تولید کرده رو زده. ولی خوب خود بهرامم میدونه که با وجود این عطر که از قورباغه ی مرده ی تو مرداب درست شده و بوش هر دختری رو به خودش جذب میکنه نمیتونه رو من تاثیر بذاره!
سعی داره از ویلونی که توی فضای کافه پخش میشه بیشترین حس رو بگیره ولی اگه از من بپرسه فیگورم چطوره حتما بهش میگم شبیه کسی هستی که داره زور بیجا میزنه.
این که همه اونو به اسم آکام میشناسن تو اصل موضوع هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه. جن رو به روی من همون بهرامه البته با یه اسم باکلاس تر.
با یه حساب سر انگشتی حدس میزنم که ۵۰۰ تایی برای مدل موها و گریم صورتش خرج کرده . موهاشو به طرز زیبایی بالا زدن و براش درستش کردن. چند تاره موشم برای افه ی کار روی پیشونیش ریختن. با یه نگاه دقیق میتونم بگم کنار چشماشم خط چشم کشیدن البته خیلی نامحسوس ولی این باعث نمیشه از چشمای ریز بین من دور بمونه. رژ لبشم که دیگه نگو… رنگش از مال من قشنگ تره ولی خیلی حرفه ای زده شده انگار رنگ لبای خودشه. واقعا با گریم چه کارها که میتوان کرد.
گلبرگ گل های وسط میز رو به آرومی نوازش میکنه و حلقه ی به اصطلاح نامزدیمون روی انگشتش میدرخشه .
یقه ی پالتوی خز نقره ای رنگمو مرتب میکنم تا حواسش به من جمع بشه و با صدای زیر میگم : این اواخر زیاد از حد توی مهمونیا بهت میچسبید ، اگه می خواست ادامه بده حتما می کشتمش
بهرام لبخندی شیطانی میزنه و میگه : تو هیچ وقت بزرگ نمیشی السا
لبخندی میزنم و میگم : من دیگه باید برم ، شیرین نگرانم میشه
بهرام اخم مسخره ای میکنه و میگه : مادر تو نمی خواد قبول کنه که تو دیگه بچه نیستی ؟
از روی صندلی بلند میشم و پالتومو که کمی بالا رفته درست میکنم. دنبال یه جواب دندون شکن میگردم . کیف مارک جیجومو روی دوشم میندازم . رنگش تقریبا با پالتوم سته .
با خنده میگم : خودت همین الان نگفتی که من هیچ وقت بزرگ نمیشم ؟
بهرام اخمی میکنه و میگه : السا!