نام رمان : سایه ی پناه

نویسنده : کهربا کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۴۲

خلاصه داستان :

رمان راجع به دختری به نام پناه است که در زندگی خود با چالش جدیدی روبرو خواهد شد، که زندگیش را به محیطی جدید و آدابی جدید خواهد کشاند. اجباری زیبا برای تولد یک زندگی جدید.
پناه دختر خود ساخته ای است که مادر خود را از دست داده است و با پدرش زندگی میکند. زندگی خیلی متوسطی دارد و مثل همه ی هم سن و سالهایش آرزوهای زیادی در سر میپروراند که در طی یک حادثه با روی دیگری از زندگی آشنا میشود. او یک شخصیت عادی و عام دارد که از این جهت شبیه هر کسی در این جامعه میتواند باشد.


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

نمیدونم چی شد که این همه ظلم و ستم رو قبول کردم.شاید پیش خودم فکر میکردم دارم کار درستی انجام می دهم.
حالا توی اون اتومبیل لعنتی سیاه رنگ نشسته بودم،وبه مکان نا معلومی که حتی یک بار هم نرفته بودم،می رفتم.باورم نمیشد که پدرم با من این کار را کرد.یعنی من چه گناهی کرده بودم؟.شاید اصلا بچه ی پدر نبودم..آه باز این فکر اومد سراغم،من که میدونم اون واقعا بابامه،پس چرا اینقدر اراجیف میگم.چاره ای نبود.اتفاقی بود که افتاده.پس باید میرفتم تا ببینم چی پیش میاد.خسته بودم آخر خیلی یهویی راه افتادم.
از صبح که سرکار رفته بودم حتی یه وعده درست غذا هم نخورده بودم.دلم بد جور ضعف میرفت.به خاطر هیجان و استرسی که داشتم گلوم خشک شده بود.دلم میخواست بخوابم.حالا که کاری از دستم بر نمی آمد،لااقل تا رسیدن به آن جهنم باید می خوابیدم.اما امان از این شکم گرسنه که آرام نمیشد.از داخل کیفم بسته نیمه بیسکوییت را بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم.بیسکوییت ساقه طلایی که فکر میکنم از یک هفته پیش در کیفم مانده بود.جالبه اون لحظه برایم حکم چلو کباب را داشت.با ولع میخوردم.
د ر گیر و دار فر و دادن لقمه های بیسکوییتم بودم که متوجه شدم راننده با تمسخر از آینه من را نگاه میکند. و پوزخندی روی لبهایش است.شاید اگر سرحال بودم جواب پوزخندش را به نحو احسنت میدادم،اما حالا اصلا حوصله بحث و دعوا نداشتم.بگذار این بنده خدا هم دلش خوش باشد که من را مسخره کرده.
آخیش یه خورده شکمم سیر شده بود و خواب به چشمانم آمده بود.سرم را به صندلی نرم اتومبیل تکیه دادم و چشمانم را بستم.نمی دونم کی خوابم برد،اما با صدای بسته شدن در اتومبیل از خواب پریدم.با عجله به ساعت موبایلم نگاه کردم وای دوساعت کامل خوابیده بودم.یعنی این مدت در راه بودیم؟!دیگه عصر شده بود و هوا کمی خنک تر.
راننده دوباره سوار اتومبیل شد و اتومبیل رو از یه در بزرگ سفید رنگ وارد یه باغ بزرگ کرد.
وای خدایا زندان من چقدر بزرگ بود.پر از درخت و گل و یه جاده ی سنگ فرش که به ویلای بزرگ و دوطبقه ای ختم میشد.نمای ویلا کاملا سفید بود با چهار ستون بلند،که دو به دو جلوی ساختمان قرار داشتند.بوی گل اطلسی مشامم را پر کرده بود انگار کسی کل این فضا را با چمن و گل فرش کرده بود.استخر بزرگ جلوی ساختمان پر از آب بود و چند قوی سفید در آن شناور بودند.وسط استخر هم یک مجسمه بزرگ سفید از زنی بود که خیلی مسخره از همه تنش آب فواره میزد.اوف عجب حال میداد که با همین لباس ها شیرجه میزدم در اون آب.آه بلندی کشیدم.اتومبیل جلوی در ویلا ایستاد،مردی که کت و شلوار مشکی و پیراهن سفیدی به تن داشت و حدودا پنجاه ساله به نظر میرسید از پله های جلوی ساختمان پایین آمد.
راننده در عقب اتومبیل را باز کرد و من فهمیدم که باید پیاده شوم.با قدمهای سست و لرزان پیاده شدم. و بند چرم کیفم را محکم در مشتم فشردم.مرد کت و شلواری جلو آمد نگاهی به سر تا پای من کرد انگار که به یک جزامی نگاه میکند و بعد گفت:
-خوش اومدی ،لطفا دنبالم بیا.
حرصی شده بودم،اما نمیتوانستم چیزی بگم.پس به اجبار دنبال سرش راه افتادم.مرد با قدمهای موزون و بلند به داخل ویلا رفت و من پشت سرش وارد شدم.یک و رودی دایره ای بزرگ که یک میز گرد وسطش بود با یک گلدان خیلی بزرگ پر از گلهای رنگارنگ.اطراف ورودی چندین کمد و جا رختی بود.یک خانم که لباس سیاه رنگش با پیش بند سفید تور دوزی شده به تن داشت جلو آمد،کمی خم شد و گفت:
-خانوم خیلی خوش آمدید لطفا لباسهاتونو به من بدید.
خنده ام گرفته بو د و بدتر چشمامم اندازه دو تا بشقاب شده بود.درست مثل سریال های خارجی بود این برخورد.در همان لحظه مرد کت و شلواری با صدای عصبانی گفت؛
-نمی بینی چیزی نداره؟برو چمدونشو از سهراب بگیر ببر اتاقش.
وبعد رو به من که همونجور گیج و منگ نگاهشون میکردم گفت:
-دختر جون کیفتو بده ببره اتاقت و خودت هم دنبال من بیا.