نام رمان : سارنیا

نویسنده : افسون سرگشته کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۳۶

خلاصه داستان :

سارنیا دختریه مثل همه ما … منتهی یه چیزی محدودش کرده … چیزی که خیلی به چشم میادو همه اونو پست میشمرن … اون مجبورِ برای امرار معاش خَدَمگی کنه … توی خونه ای که پدرش سالها باغبونش بوده و بعد از مرگ مادرش کارای خونه رو دوش سارنیا افتاده … مشکلاتش از جایی شروع میشه که صاحبخونه به همراه دختراش تصمیم میگیرن برای مدتی به خونش برگردن … دخترایی که لحظه ای دست از تمسخر سارنیا برنمیدارن و مدام بهش میخندن … تااینکه دیگه تحملش سخت میشه و تصمیم میگیره ادبشون کنه اما اتفاقی میفته که کنترلش خارج از دست سارنیاست واون اینه که …


دانلود کتاب

 

 

قسمتی از متن رمان :

- سارنیا ؟ … کجایی دختر ؟
کتاب اشعار فروغ فرخزادو میبندمو با موجی از نور خورشید مواجه میشم ، دستمو سایه بوم چشمام میکنم .
- من اینجام بابا
- داری چیکار میکنی ؟ … بازیگوشی نکن به کارات برس
از حرفش لبخندی به لبم میاد . دختر ۲۴ ساله و بازیگوشی ؟ هرچند وضعیت دراز کشی که روی چمنا دارم کم از بازیگوشی نداره . میچرخمو به شکم میخوابم و سعی میکنم از لای انبوهی از گل های محمدی و رز و دارودرخت پیداش کنم ، در تیرس نگاهم نیست . جهشی میزنمو از روی چمنا بلند میشم و بعد ورداشتن کتابم راهی آلونکمون میشم . سر راه از کنار ویلای اشرافی صاحبخونه رد میشمو برای هزارمین بار آرزو میکنم ای کاش مال ما بود ! ولی خونه به این بزرگی میخواستیم چیکار ؟ کم از کاخ سفید نداره ! بیچاره من که ماه به ماه باید اینجارو تمیز کنم ، بازم خوبیش اینه که کسی خونه نیستو ریختو پاش نمیکنه . در توری آلونکونو میگشموجیرجیر کنان باز میشه . دم دمای ظهره و باید برای ناهار چیزی دستو پاکنم .
حین هم زدن پیاز داغا از پنجره آشپزخونه چشمم به بابا میفته که در حال هرس کردن درختاست . چقدر این کارشو دوست دارم . جوری رفتار میکنه انگار از دردشون خبر داره ، لطیف و با احساس بر عکس دستای زمختو پینه بستش . باید کم کم بازنشستش میکردن . شانس بدش پسری هم نداشت راهشو ادامه بده وبه محض دستور صاحبخونه بی چونو چرا باید از اینجا میرفتیم .
با بلند شدن صدای تلفن نگاهم سمت هال میچرخه . با دو ضربه ای که ملاقه رو به لبه قابلمه میزنم سعی میکنم از موادی که بهش چسبیده کم کنمو بعدش روی بشقاب کنار دستم میذارم . بعد تمیز کردن دستام با دستمال روی کابینت راهی هال میشم . برای اینکه تلفن قطع نشه چند قدم آخرو میدوَم وآخرین لحظه به گوشی چنگ میزنم و با نفس نفس جواب میدم
- بله ؟
- چرا اینقدر دیر جواب دادی ؟ … بابات کجاست ؟
- سلام … شما ؟
- به بابات بگو بیاد جواب بده منومشناسه
اخمامو کمی توی هم میکشمو به گوشی تلفن نگاهی میندازم ، بعد بالا انداختن شونه هام و گذاشتن گوشی روی میز سمت در سالن میرم
- بابا ؟ … بابا