نام رمان : توماژ

نویسنده : sahar shabaniکاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۸۶

خلاصه داستان :

رمان در باره مردیه به اسم توماژ … توماژ یه مهندس سرامد با یه شرکت موفقه که با زحمت شبانه روزی خودش و دوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه اما او یه هدف دیگه هم داره اون هم برنده شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری برمی گرده و با افرادی شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن …
اما در این بین اتفاقات زیادی می افته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین می کنه …


دانلود کتاب

قسمتی از متن رمان :

پک محکمی به سیگارم زدمو از پس دود غلیظ و نفسگیرش که سیاهیش رو از دل نا آرومم گرفته بود به شهری که درست زیر پام هنوز زنده بود ومثل همیشه کام عمیقی از این همه سیاهی می گرفت خیره شدم….. از پشت شیشه مات و دودی اتاقم به آسمون دود گرفته چشم دوختم ….. گویی سیاهی همراه من بار سفر بسته بود و هم پای من به دل غربت زده بود …… غربتی که هنوزهم بعد از پنج سال برایم نشد عادت ، نشد روزمرگی …. مردمی که هیچ وقت براشون آشنا نبودم هیچ وقت همرنگشون نشدم ، اسمونی که هر روز با زبون بی زبونی سرکوفت نفس های عاریه ایمو با مه و غبار همیشگیش بر سرم زده .گویی هر روز یاد اور شده که سهمی از این اسمون و هوا نخواهم داشت … این شهر این اسمون این مردم مال من نبود ….. قلبم سنگین تر از همیشه گوشه سینم کز کرده بود و دستام حریصانه به تن زخمی همدم این روزام چنگ می زد ….. پوزخندی رو لبم نشست …. سیگار تنها همدم من که با سوختنش آروم می شدم….. آری باید می سوخت تا آروم شوم ….. تصویری بی رحمانه در نظرم جون گرفت و مشتم ناخوداگاه بهم گره خورد و نفس های سنگینم به شماره افتاد …… چشمم هوای باریدن کرده بود …. چه بد بود قانون گریه و مرد ….. چه بد که دستم کوتاه بود از چشمه اشکم تنها به خاطر مرد بودن ….. نر بودن ….. مرد بودم؟؟؟ پس این نم اشک در گوشه چشمام چی رو به رخم می کشید؟؟مگر مرد هم گریه می کرد؟ مگر کمر خم می کرد تو پیچ وتاب زمونه؟ مگر فرار می کرد از نیرنگ روزگار؟؟
کامی عمیق از همدمم گرفتم و حبس کردم نفسش رو بین لب های بستم ….. لب هایی که پنج ساله به مکر سرنوشت خاموش و اروم مونده ….. لب هایی که شرم کرد و بر خود قفلی زد از سر شرمساری از سر ناجوانمردی این آسمون …… لب خاموش شد و چشم گریست و دل سوخت از خنجرهای بی امان روزگار …..
با صدای در نفسمو پر صدا بیرون دادم و سیگارمو روی جاسیگاری رو میزم خاموش کردم
-بیا تو
پاکمهر با همون لبخند همیشگیش پا به اتاقم گذاشت ، با یه نگاه پی به اوضاع غیر عادی و خرابی حالم برد اما با همون لبخند و نگاهی اروم قدمی به سمتم برداشت و گفت: سلام رئیس
سری تکون دادم که گفت: والله تو هیچیت به آدمیزاد نرفته توماژ ….. بعد اون همه دوندگی و نخوابیدنا بالاخره به هدفت رسیدی و تونستی بین اون همه رقیب کله گنده مناقصه رو ببری بعد به جای بشکن و بالا انداختن یهو غیبت زده و من بیچاره بعد از کلی دوندگی یادم افتاده رفیق مجنون من کجا می تونه رفته باشه
از قهوه جوش قهوه ای برای خودش ریخت و من بی صبرانه منتظر شعله ور شدن این اتش زیر خاکستر موندم
-بزرگ ترین شانس زندگیت بهت رو آورده اون وقت اومدی مثل دیوونه ها به بیرون زل زدی و افتادی به جون خودت و اون ریه بدبختت