نام رمان : احتمال

نویسنده : sonya70 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۷۸

خلاصه داستان :

من در این واگن بی تو به کجا در سفرم / باورت میشود از مقصد خود بی خبرم؟
شیشه سرد قطار از دو طرف خیس شده است / نم نم باران و دوتا چشم ترم
قرص مسکن اثرش رفته و من / شده ام یک من بی تو که پر از درد سرم
لعنتی بی تو چرا عقربه ها کند شدند؟ / نکند باخبر است عقربه هم منتظرم
تق تق ریل قطار و من بی حوصله که / خسته خسته ام از هرچه که هست دور و برم
بی خیال من و خوشحال، کجا بنشستی؟ / که بر این صندلی خالی تو می نگرم
جای تو همسفرم این چمدان شده است / جانشین تو شده! مسخره است در نظرم
این مهم نیست کجا آخر خط است و فقط / میروم دور شوم تا که نیابی اثرم


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

خودش هم نمی دونست به کدوم سمت میدوه. تنها طبق غریزه اش مسیر روبه رو را در پیش گرفته بود و می دوید.
فریاد مصطفی را شنید: اگه بگیرمت تکه تکه ات میکنم.
ترسش بیشتر شد و به سرعتش اضافه کرد. پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد. بی معطلی بلند شد. اشک هاش رو با شدت پس زد و بغضش رو با نفس نفس زدن هاش بالا آورد. با خودش فکر کرد: اگه اینبار منو بگیره دیگه زنده ام نمیذاره.
صدای مصطفی وحشتش رو بیش از پیش کرد: هیچ جا رو ندادی بری….میکشمت….. زجر کشت میکنم نفس!
موهای پریشون شده اش رو پس زد و نگاهی به عقب انداخت. در اون ظلمت شب، هیچ چیزی دیده نمیشد. سرچرخوند. با خوشحالی به نور لامپ های کنار جاده نگاه کرد. امید در دلش نشست و جون به پاهاش برگشت.
در عرض چند دقیقه به کنار جاده رسید. برای ماشینی دست تکان داد اما راننده بدون توجه بهش گذشت و دور شد. نا امید نشد و برای ماشین بعدی بال بال زد اما توفیری نکرد. نگاهی به عمق تاریکی پشت سرش انداخت. هر آن امکان داشت مصطفی سر برسه.
به حالت رکوع خم شد و به آسفالت نگاه کرد. بعد از چند لحظه سر بلند کرد و به ماشینی که بهش نزدیک میشد خیره شد.
زمزمه کرد: مرگ یک بار و شیون هم یک بار.
به محض نزدیک شدن ماشین، خودش رو جلوی پراید سفید رنگ مقابلش انداخت. چشم هاش رو بست و دست هاش رو حایل سرش کرد. صدای جیغ لاستیک های ماشین و نفس، فضا رو پر کرد. تمام تنش از ترس میلرزید.با فریاد راننده چشم هاش رو باز کرد و به مرد نسبتا جوان مقابلش چشم دوخت.
مرد، قدمی به سمتش رفت و بلند تر فریاد زد: با توام…..مگه کری؟!
درحالیکه به سیاهی کنار جاده چشم دوخته بود، گفت: میشه من رو تا شهر برسونید؟
بعد سر چرخوند و نگاه منتظرش رو به چشم های مرد مقابلش دوخت. مرد، دستش رو به نشانه برانداز کردن بالا و پایین کرد و گفت: نه خانوم. من دنبال شر نمیگردم.
چرخید و غرغرکنان به سمت ماشینش برگشت. نفس با عجله خودش رو به کنار ماشین رسوند و ملتمسانه گفت: تورو خدا آقا…..بذار باهات بیام…..توروخدا. فقط تا اول شهر.
مرد سوار ماشین شد و گفت: نه خانوم نمیشه….برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.
نفس بار دیگه به پشتش نگاه کرد. ادب رو کنار گذاشت و سوار ماشین شد. راننده فریاد زد: بهت گفتم برو پایین….گمشو پایین.
درحالیکه دو قطره اشک از چشم هاش پایین اومد، گفت: التماست میکنم. اگه اون برسه منو میکشه…. تو رو خدا….فقط تا شهر.