نام رمان : دره بنفشه ها

نویسنده : شکوفه عصمت کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۷۹

خلاصه داستان :

عزیزه آخرین فرزند از خانواده ای پر جمعیت است . که با جدا شدن تدریجی خواهر و برادران ، با مادرش تنها می ماند.
عزیزه علی رغم وجود مشکلات و موانع ، همچون اسمش با عزت زندگی می کند و تن به خفت نمی دهد.
سپس در روستای با صفایی به نام دره بنفشه ها به آموزگاری پرداخته و با پزشک جوان روستا، عاشقانه ای پاک را رقم می زنند.
آیا شاهد وصال را در برمی گیرند؟؟
در خلال رمان داستانهایی شیرین از زبان مادر دخترک ما نقل می شود که برجذابیت قصه می افزایند.


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

از پنجره اطاقم دربیمارستان ، به حیاط می نگرم
. تا بستان است .تابستان است وباز شهرمن ، مردم راازتمام نقاط سرزمینم ، به خود می خواند تا بانفس فرح بخشش ، طراوت رابی دریغ برجانهای خسته ازگرما هدیه کند.
تابستان است وباز شهرمن ،تکه ای ازبهشت رابه روی ما می نمایاند
تابستان است، تن های داغ ،خنکای مرهم رادرباغ های باصفای شهرمقدس ( آرتا ویل= شهرمقدس ) ( اردبیل )، می جویند درآنجا که سکوت کوهسار،با ملودی زیبای شرشر آب چشمه ها وآواز پرندگان پر می زند
آنجاکه ، قله همیشه برفی و باشکوه سبلان ،ابرها راپاره کرده وسربه آسمان می ساید. ودردامنه های سرسبزش ، گلهای رنگارنگ ،غوطه وردرمه ، ژاله بررخ ، شمیم بهشت را درهوا ،می افشانند.
صدای جیغ جیغ دخترکان وخنده های بلند پسربچه ها ، مراباخود به گذشته می برد. گذشته ای که کودکانه هایم رادرخود داشت .
به هفت سالگی وخانه مادرم که به او (آنا جان ) می گفتیم. زنی پاکیزه وباسلیقه و فاضله.
درحیاط بزرگ وباصفای خانه ، بادوبرادرزاده هم سن وسالم مشغول خاله بازی هستیم زیرهرکدام ازدرختها ، خانهء مهمانی ما می شود.
افسانه دختر برادر بزرگم ،تکیه بردرخت سیب ،اسباب بازی هایش رامی چیند. شهره فرزندداداش دومی ، منزلش کنار درخت گیلاس صورتی ،است .ومن هم به خاطر اینکه عاشق عطر درخت سنجدم ، درآن جا قرار می گیرم.
برادرانم با خانواده شان ،هریک اطاقی وسیع درطبقه دوم دارند. من وآناجان با خواهر دومی که وحیده نام دارد وهفت هشت سالی از ما (من افسانه وشهره) بزرگتراست ،درپایین ساختمان زندگی می کنیم.
یک اطاق بزرگ هم هست که به عنوان مهمان خانه ، بایدهمیشه تمیز باشدو برق بزند.
خواهربزرگمان هم باخانواده اش ساکن تهران هستند.
شهره وافسانه هرکدام دوبرادردارند .یکی بزرگترازما ودیگری سه چهار سالی کوچکتر ازما .
پسرکوچولوها دربازی نقش بچه های خواهرانشان رادارند .فرزند من هم عروسک پارچه ای ام است .
زن داداش ها انگارکه مسابقه گذاشته باشند ،فرزندچهارم رانیز درشکم دارند. البته اگر آبجی بزرگم بیماری قلبی ومیگرن ، نداشت شاید دراین رقابت ،شرکت می نمود ولی پزشک بعداززایمان سومش ،شدیدا اوراازبارداری نهی کرده بود
آناجان باوحیده لباس می شویند ومامان افسانه رخت های شسته شده را درضلعی ازحیاط که باغچه سبزیجا ت ، درآن قرار دارد ،به طناب می آویزد. درحین کارکردن حواسش به بچه هاهم است:
— افشین بازم که توبالای درخت رفتی ؟ بیا پایین می افتی می میری بدبخت می شیم .