نام رمان : نقطه تلاقی

نویسنده : بنفشه هدایتی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۱۰

خلاصه داستان :

داستان در مورد رامبد ، پروا و نیره هستش که هر کدوم مشکلات خاص خودشونو تو زندگی دارن. رامبد که پدرش زندانه با مادرش یه سری اختلافات داره. پروا از دست خونواده ی متعصبش عذاب می کشه و نیره که از کمبود محبت رنج میبره احساس می کنه تو زندگی مشترکش هیچی به دست نیاورده . این وسط یه نفر پیدا میشه که از فرصت سوء استفاده می کنه و باعث تغییراتی توی زندگی این سه نفر میشه. تغییراتی که شاید به نظر شخصیتهای داستان ما خوشایند بیاد اما…


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

حوله را از روی سرش برداشت و پرت کرد روی لباس های ریخته از کمد.نشست روی تخت.صورتش را تکیه داد به دستها و فکر کرد.به پروا فکر کرد که خودش را آسان فروخته بود.روحش را اسیر آن شیطان لعنتی کرده بود و جسمش را نیز.نه دیگر نمی توانست.نمی توانست ادامه دهد.وقتی اتفاقاتی را که برایش افتاده بود به خاطر می آورد.وقتی تصویر پروا در نظرش مجسم میشد مو بر تنش راست می شد.با یاد آوری تصویر پروا دیگر طاقت نیاورد.از روی تخت برخاست.رفت به سمت تراس.اما لحظه ای مردد ایستاد.چه باید می کرد؟آیا می توانست به همه چیز پایان دهد؟چنین کاری از او می توانست سر بزند؟نه نباید تردید می کرد.پس با قدمهای تند رفت پنجره را باز کرد.روی تراس ایستاد.از بالا به پایین نگاه کرد.فقط نگاه کرد.ارتفاع زیاد بود.دستش را روی قلبش که تند میزد گذاشت.چشم بست و لب گزید و در حرکتی ناگهانی از روی تراس پرید…
زن، پودر سفید رنگ را در قهوه ریخت و هم زد.آنقدر حواسش پرت بود که فراموش کرد دست از هم زدن بکشد.مرتب با قاشق کوچک چینی ،قهوه را هم می زد و سعی می کرد در دلش کارش را توجیه کند:
_ کمبود محبت.اون اصلا به فکر من نیست.فکر پولاشه.در عوض…
به چهره ی فوق العاده زیبای او فکر کرد.به نگاه گیرا و جذابش و لبخند دوست داشتنیش.با فکر او لبخند بر لب آورد و نگاهش را از روی دیوار کشید سمت قهوه که سفیدی پودر را در سیاهی خود محو کرده بود.فنجان را در سینی گذاشت و باز لبخند زد.لبخندی از سر رضایت.لبخندی از سر نگرانی.پایش را از آشپزخانه بیرون گذاشت.ایستاد.آب دهانش را قورت داد و قدم به سوی مردی برداشت که لم داده بود روی کاناپه.مرد زندگیش مردی که خسته بود و پلک هایش از فرط خستگی روی هم رفته و خوابیده بود.زن کنارش روی زمین بر زانو نشست.باز آب دهانش را قورت داد.دستش را گذاشت روی زانوی مردش.مرد پلک گشود.خسته و بی خبر.آرام در جایش نشست.زن داغ و خیس از عرق فنجان را به دستش داد.مرد لبخند زد.نیمه کاره و بی خیال.زن منتظر چشم به دهان او دوخت و دعا کرد قهوه را زودتر بخورد.مرد قهوه را مزه کرد و تکیه داد.زن پر از هراس، شادی، پشیمانی ،ترس، احساس گناه، لبخند زد.اما با صدای زنگ لبخند بر لبهای سرخ براقش خشکید:کیه این وقت روز؟!
بی میل برخاست.رفت در را باز کرد و با دیدن دخترک آه از نهادش در آمد:
_ اوه…سوگل!
دخترک لبخند زد:
_ سلام.
زن برای جواب به تکان سر اکتفا کرد و به خانه راهش داد.ورود ناگهانی خواهر شوهر جوانش نقشه اش را نقش بر آب می کرد.لب گزید و با چشم دخترک را که به برادرش سلام کرد پایید.در را بست و فکر کرد باید کاری کند.اما چکار؟باید دختر را دست به سر می کرد.باید این دخترک را که بی ملاحظه سرش را انداخته بود پایین و این وقت از روز اینجا پیدایش شده بود به بهانه ای می فرستاد بیرون.اما به چه بهانه ای؟بی صدا و بی هدف بالای سر مرد ایستاد.گردن کشید.فنجان خالی روی میز بود.از بیم و شوق لرزید.نگاه کشید و دید دختر لیوانی آب سر کشید.دیگر نایستاد.بی اعتنا به مرد که دراز کشیده بود به آشپزخانه رفت و برای اینکه رفتارش شک بر انگیز نباشد خیلی معمولی پرسید:
_ چطور شد امروز اومدی اینجا؟