نام رمان : نفس نفسِ دل

نویسنده : سحر معتمدپور کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۹۸

خلاصه داستان :

دختری از جنس غم … دختری رنج دیده و محکوم شده …  دختری که از تمام علایقش گذشته… از زندگیش گذشته … از خودش… و قلبش… و فقط به یه نفر فکر میکنه .. به یه شخص .. به یه آدم… به یه پسر.. تمام قصد و نیتش شده انتقام .. شده تاوان … عسل دخترک این قصه به خاطر دلایلی از خانوادش رونده شده و حالا درطی چندین سال داره تاوان کارهای نکردشو پس میده ولی هیچوقت نمیتونه نفرت و اون حس انتقامی رو که تو وجودش رخنه کرده رو نادیده بگیره و در آخر دست به کار میشه…


دانلود کتاب

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

نگاهم رو چرخوندم.توی همهمه ی جمعیت گم شده بودم از فرودگاه بدم میاددرواقع تو جاهای شلوغ و در هم برهم نمیتونم بمونم .نفسم بالا نمیومد.
یه جای خلوت پیدا کردم وبه جمعیت چشم
دوختم نمی دونم داشتم دنبال کی میگشتم شاید یه چهره آشنا…هه چه خیال خامی .چه دل خجسته ای داشتم من!!
همه مشغول رو بوسیو خوش وبش بودن ولی من چی…
بی توجه به مردم اطرافم رفتم طرف در فرودگاه اووف خیلی گرم بود آفتاب درست به فرق سرم میخورد
با دست موهامو دادم زیر شال سفیدم و شالمو یکم کشیدم جلو. سرم رو بالا گرفتم ..دلم حتی برای این آفتاب بی خاصیت تهران هم تنگ شده بود.
نور چشمام رو زد سرم رو پایین گرفتم و دوباره به اطرافم نگاه کردم .. دلتنگ بودم دلتنگ این شهر و مردمش.
زیر لب گفتم
یک پیاده رو تقریبا خلوت:
یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!
یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!
یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!
و انتهای پیاده رو …
یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو! نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم یه تاکسی گرفتم وآدرسودادم سرمو به شیشه تکیه دادم و
به بیرون نگاه کردم به آدم هایی که میرفتن و میومدن به شهر قدیم خودم احساس غریبی میکردم آره من اینجا غریبم با اینکه وطن خودمه ولی کسی منتظرم نیست اینجا کسی قبولم ندره